حـکــــا یـــا ت از عبیـــد زا کانی
حــکــا یت
مـــرد ی به ز نـــی گفت ـ خـــواهم تــرا بچشــم تــا د ر یابــــم تــو شیــر ین تری یــا زن مــن ـ گفت این حــد یث از شــویم پــرس کــه وی مــن و او را چشیــد ه با شد ـ
حــکــا یت
غلا مبار ه ای را گفتند ـ چــون است کــه راز د زد و زنا کار نهان مــاند و تو رسوا گــرد ی ـ گفت کســـی را که راز با بچه افتد چــون رسوا نگــردد ـ
حکـــا یت
مـــرد ی را علت قو لنج افتاد ـ تمــام سب از خــد ای د رخواست کــه باد ی از وی جــد ا شود ـ چــون سحر ر سید نا امید گشت و د ست از زنـــد گی شسته تشهد میـــکرد و می میگفت ـ بار خــد ا یا بهشت نصیبم فــر مای ـ یکـــی از حا ضران گفت ـ ای نــا د ان از آغــاز شب تا ا ین زمـــان التما س باد ی د اشتی پذ یرفته نیا مــد ـ چگــونه تقا ضای بهشتی که و سعت آن به انــد ازه آسما نها و زمین است از تو مستجاب گــــردد ـ
حکا یت
ز نـــی شب زفاف تیزی بــد اد و شر مگین شد و بگــریست ـ شوی گفت ـ گــر یه مکن که تیز عـــروس نشانه افزون نعمتی بــا شد ـ گفت ـ اگـــر چنین است تا تیــزی د یـگــر رهــا کنم ـ شــوی گفت ـ نی خـاتون کــه انبار را بیش از این د ر نگنجــد ـ
حــکــا یت
ظر یفـــی جــوانی را د یــد که د ر مجلــس بــاد ه گســاری نقل بسیار با شراب مــــی خــورد ـ گفت ــ چنــان کـــه مــی بینم تــو نقل می نوشی و شراب تنقل می کنــی ـ
حـکــا یت
عــربی با پنج انگشت میخورد ـ او را گفتند ــچــرا چنین می خــوری ـ گفت ـ اگـــر به سه انگشت لقمه بر گیرم د یـــگـــر انگـشتا نــم را خشم آ یـــد ـ
حکا یت
مــرد ی از کسی چیــزی بخــواست ـ او را د شنام د اد ـ گفت ــ مرا که چیــزی ند هی چــرا به د شنــا م را نـــی ـ گفت ـ خـــوش نــد ارم که تهی د ست روانت کنم ـ
حکا یت
ا بـــو حــارث را پــر سید نــد ـ مـــرد هشتاد ساله را فـــر زند آ یــد ـ گفت آری اگـــر ش بیست سالــه جــوانی همسایه بــود ـ
حــکــا یت
مــردی د ر خانه پیر زنی با او گرد آمد ه بود پیر زن د ر آن میان پر سید ش ـ تازه چی خبر ـ گفت خلیفه را فرمان است که یک سال تما م پیر زنان را بگا ـ ـ ـ زن گفت به جان و د ل فرمانبرد ارم ـ او را د ختری بود به گر یه اند ر شد و گفت ـ ما را چی گناه با شد کــه خلیفه اند یشه ما نکند ـ پیر زن گفت اگر اشک و خون بباری ما را یارای مخالفت با فرمان خلیفه نبا شــد ـ
حـکـا یت
مــــرد ی را که د عوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آور د ند ـ متعصم گفت شهاد ت می د هم تو پیغمبر احمق ا ستی ـ گفت آری ـ از آنکه بــر قــومی شما مبعوث شــد ه ام ـ و هر پیا مبری از نوع قوم خود بــــا شــد ـ
حکـــا یت
مــرد ی حجاج را گفت ـ د وش تو را به خواب چنان د ید م که اند ر بهشتی ـ گفت اگــــر خــوابت راست بــاشــد د ر آن جهــان بید اد بیش از این جهــان بــا شــد ـ
لطیفــــه
د ه ساله د ختر باد ام پوست کند ه ایست به د ید ه بینند گان و پانزد ه ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان و بیست ساله نرم پیکـــری است لطیف و فربه و لغزان ـ و سی ساله ماد ر د ختران و پسران و چهل ساله زالی است گران و پنجاه ساله را ببایـــد کشتن با کارد بــران و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فــرشتگان ـ
حکـــا یت
مــزبــد زن را گفت ـ رخصت فــرمای کــه د ر کــو ـ ـ ـ ت نهم ـ گفت خوش نــد ارم که با این نزد یکی و الفت که این دو را است آن را وسنی این سازم ـ
حــکــا یت
آ خند ی را گفتند ـ خــرقه خویش را بفروش ـ گفت ـ اگـــر صیاد د ام خـــود را فروشد به چه چیز شــــــکار کنـــد ـ
حکـــا یت
ز شترروئی د ر آ ئینه به چهره خــود می نگـــر یست و می گفت ـ سپاس خــد ای را که مرا صورتی نیکو بـــد اد ـ غلامش ایستاد ه بود و این سخن می شنید و چون از نـــزد او بــد ر آ مــــد کســـی بــر د ر خـــآ نه او را از حــا ل صا حبش پــر سید ـ گفت د ر خـــآ نه نشسته و بـــر خـــد ا د روغ می بنـــد د ـ
حکـــا یت
عــــر بی به حج ر فت و پیش از د یگر مـــرد م د اخـــل خــا نـــه کعبــه شــد و د ر پرد ه کعبـــه آویخت و گفت ـ بار خــأ ایا پیش از آن که د یگران د ر رسند و بر تو انبوه شــو نــد و زحمتت افــزایند مـــرا بیــــامــرز ـ
حکــا یت
مـــرد ی زنی بگـــرفت به روز پنجم فــرزنــد ی بزاد ـ مــرد به بازار رفت و لوح و د واتی بخرید ـ او را گفتنـــد این از بهـــر چــه خـــر یــد ی ـ گفت ـ طفلی را که پنج روزه زایند ســـه روزه مکتبـــی شــود ـ
حــکــا یت
مـــرد ی نــزد بقــا لــی آمــد و گفت ـ پیاز هم د ه تــا د هـــان بــد ان خـــو شبــوی ســازم ـ بقــال گفت ـ مگـــر گوی خـــورد ه باشی که خـــواهی با پیاز ش خــو شبــوی ســا زی ـ
حکا یت
مـــرد ی دعوای خــد ائی کـــرد شهر یــار وقت بــه حبسش فـــرمان د اد ـ مــرد ی بـــر او بگــــذ شت و گفت ـ آ یـــآ خـــد ا د ر ز نــد ان باشــد ـ فت ـ خـــد ا همـــه جــا بـا شـــد ـ

